![]() |
![]() |
|
| ادبی-اجتماعی |
|
به نام خدا
با سلام به تمامی دوستان صدیق. به حول وقوه الهی مصلحت را در این دیدیم تا در مسیر دیگری به شنا کردن در جهت عکس آب ادامه دهیم. گاهی به ما سر بزنید http://360.yahoo.com/my_profile-V91_lJw5eqwsQra6KIhLWiv9;_ylt=AuUhS8PRw2bhBkjcbYbtqqi0AOJ3 |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:52 توسط مزاح |
|
|
غمین باغ
مراباشدبهار راستین
پاییز
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:25 توسط مزاح |
|
|
ارمغان فرشته با نوازش هاي لحن مرغكي بيدار دل بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب چون گشودم چشم, ديدم از ميان ابرها برف زرين بارد از گيسوي گلگون, آفتاب
جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب وز كشاكش هاش طرح گيسوانم تازه شد
سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر ابرها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند بر زمين خسبيده نقش شاخ هاي بيد بن گاه محو و گاه رنگين, ليك با قدي بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست جز: «كجائي مادر گمگشته؟» قصدي زآنسرود لك لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد چون محبت با چفا آميخت در غم هاي من حزن شيريني كه هم دردست و هم درمان درد سايه افكن شد بروح آسمان پيماي من
خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين خنده اي, اما پريشان خنده اي بي اختيار خيره در سيماي شيرين فلك نام ترا بر زبان آوردم اي تابنده مه, جانانه يار
ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك آمد از آن غرفة زيباي نوراني فرود چون فرشته آسماني پيكري پر نور و پاك
در كنار جوي, با روئي درخشان ايستاد وز نگاهي روح تاريك مرا تابنده كرد سجده بردم قامتش را, ليك قلبم مي تپيد ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد
من نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت شايد او رمز نگاهم را بخود تعبير كرد كز لبش با عطر مستي آوري اين گل شكفت:
ـ «اي جوان, چشمان تو مي پرسد از من كيستي من باين پرسان محزون تو مي گويم جواب من خداي ذوق و موسيقي, خداي شعر و عشق من خداي روشني ها, من خداي آفتاب
از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور نيزه هاي تيرگي پيراي زرين من ست خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را هديه آوردن ز شهر عشق آئين من ست
نك برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق تا كه همراز تو باشد در غم شب هاي هجر ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش گوهر اندوزد ز غم هاي تو در درياي هجر
اينك اين پاكيزه تن مرغك, ره آورد من ست پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد اين همان مرغست كاندر ماوراي آسمان بال بر فرق خداي حسن و گل ها گستريد»
بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من اشك هاي من خبردارت كنند از ماجرا ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود مي ستايد عشق محجوب من و حسن ترا!
مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:12 توسط مزاح |
|
|
به نام خدا سلام پس از بررسي گروهي از صفحات به صورت تصادفي(100 صفحه) بررسي متن ،موضوع ، كلمات كليدي.....نتايجي به دست آمد. لذا متن نظر خواهي جهت حصول اطمينان براي 30 نويسنده ارسال گرديد. ليكن برخي از دوستان از ارسال جوابيه استنكاف نموده ، جمعي جوابيه ارسال نمودند . چه بگويم از آن تعدادي كه حتي متوجه متن سوال نشدند و كما في السابق ، صورتك خندان برايمان ارسال داشتند . بماند. نتايج بررسي فوق الذكربه شرح ذيل به حضورتان ايفاد ميگردد. 1)بيش از 47% از نويسندگان تنهايي را فرياد مي زنندوبه دنبال همنفس مي گردند. 2) 9% مشغول به نشر ترهات و مطالب و نقوش مبتذل هستند. 3)4% به امور سياسي مي پردازند كه بعداز چند روز صفحه آنها مسدود ميشود ، جالب اينجاست كه سرعت انسداد صفحات مورد سوم بسي بيش از صفحات مبتذل مي باشد. 4)28% به صورت كپي برداري عمل نموده و صرفا بيننده جذب مي كنند «البته اين مورد را مي توان جزو مورد اول به حساب آورد ، ليكن به علت تنوع موضوع ،اجتناب گرديده است». 5) تنها 12% به درج مطالب جديد و متفاوت مشغولند و خلاقيت را در صفحه وارد مي نمايند. براي اين نتيجه مي توان هر نامي انتخاب نمود ولي بهترين نام فاجعه است. (گروه ادبي قاموس قلم) (مزاح) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:46 توسط مزاح |
|
|
قسم به قلم وآن چه كه مينويسد سلام گوش دادن،صحبت كردن و نوشتن، از راههاي ارتباط آدمي با پيرامون خويش بوده وشايد نوشتن درميان آنها كم كاربردترين يا به قولي بي اهميت ترينشان باشد(تحقيقا) و ما اهل صفحه(وبلاگ) عادت كرديم كه بنويسيم و مينويسيم. ساليان مديد در ميان صفحات متفاوت به جستجو پرداختيم.نتايجي هم به دست آمد. ليكن بر آن شديم جهت حصول اطمينان از صحت آن،اقدام به طرح همه پرسي بنمائيم. پس با پاسخ صادقانه به سوال ذيل دين خود را به قلم ادا كنيد. سوال اين است: من براي ....... وبلاگ مينويسم. با تشكر (مزاح) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:11 توسط مزاح |
|
|
به نام خدا همه چيز در يك ساعت سلام والا چي بگم، اون جوري كه ميگن «چند تا سرفه كرد و..» بين سال هاي 1317 تا 1321 به دنيا اومدم. چون داش بزرگم توي اون سال و آبجيم 1321 دنيا اومده و دو تا پسر هم قبل از من مردن. اصل وطنم سرابه. دوازده سالم بود كه اومدم توي اين خراب شده ، ديگه حوصله ندارم . بمونه واسه يه وقت ديگه. # ولي من چايي رو حل دادم جلوش و با يه لبخند گفتم، بگو جعفر آقا، كلاس نزار. *اومديم تهرون و توي نازي آباد خونه گرفتيم. باباي بد بختم با حمالي و بنايي هفتا شكم رو مي باس سير ميكرد. گذشت و گذشت تا رفتم سربازي مثل بقيۀ آدما ، سربازيمو تموم كردم و يكي دو ماه بعد از اون رفتم توي كارخونه كار كردم. اون موقه كارخونه ما قسمتاي مختلف تيلويزون و مي زد. يكم وضع ماليم خوب شد يعني به حدي رسيد كه بعضي وقتا يه سينمايي ، تياتري... ميرفتيم. يه روز توي بيست و چهار اسفند داريوشو ديدم. خدمتو با هم بوديم. گفت ؛ يكم پول و پله داره ميخواد يه كار راه بندازه. رفتيم دكون مبل زديم و بعد از چند ماه كارمون گرفت. از شركت اومدم بيرون و چسبيدم به مغازه. يه سال نشده وضعم خوب شد . با داريوش حرفمون شد و رفتم توي گوهر دشت يه مغازه زدم. از اون دكوناي بزرگ و خوشكل كه دوست داري ها.«ماماني» خيلي بهش رسيده بودم وبا اعتباري كه داشتم ، آي جنس ريختم توش ها. يه روزي توي مغازه بودم كه مهناز با اون چادر توري و خوشگلش اومد توي مغازه. چند ديقه بعد آقاش و ننش هم اومدن تو. آقاش درجه دار ارتش بود ولي خيلي باحال بود اثلا شبيه اون يكي ارتشيا نبود. همون اول بار فكر كنم فهميد كه دوسش دارم. هي ميچرخيد و مبلا رو قيمت ميكرد، نميدونم يه هفته يا دو هفته بعد دوباره اومد مغازه و گفت كه پايۀ يكي از مبلا شكسته ، گفتم آدرسو بنويسيد بعد از ظهر با يه نجار ميام درستش ميكنم. بعد از ظهر شد و رفتيم در خونشون. در زدم ، ديدم ننه اش اومد در رو باز كرد و يه لبخند قشنگ كنج لبش بود .
- بله ؟ · سلام اومديم پايه مبلو درست كنيم. - كدوم مبل ، آهان شما همون صاحب مغازه مبل فرو.... · رفتيم تو ، بنده خدا ننه اش از هيچي خبر نداشت . مهناز از پله ها اومد پايين و بعد از سلام عليك ، من و اوس محمود نجار رفتيم بالا توي اتاقش. يه دونه مبل تكي توي اتاقش بود ، اوس محمود گفت؛ اينو با چي شيكوندي ؟ آخه جاي چكش روي پايه مونده بود . · بماند · آشنايي و ازدواج و ... واسه مهناز ميمردم ، همه چيم بود ، من بهشون گفته بودم كه خواهر و برادر ندارم و پدر و مادرم هم توي سراب زندگي ميكنن (ميدوني من نامرد و بي معرفت نيستم ولي خداييش از خاله بازي و مهموني و اين صحبتا زياد خوشم نمياد) حسن دنيا اومد ، حسينم دو سال بعدش و فريبا هم «قربونش برم» بس كه اين بچه شيرين بود، خيلي خوشگل بود... # خوب جعفر آقا ولش كن .بگو باقيشو بگو ،همينطوري كه دستشو برد توي جيبش كه سيگار در بياره ، با يه صداي آرومتر و لرزون گفت؛نميدونم چي شد مهناز يهويي قاطي كرد . شبا نمي خوابيد ، هي به من گير ميداد . چرا دير مياي ؟ چرا لباسات بوي عطر ميده ؟ چرا ... بردمش دكتر . دكتر گفت ؛ محيطو عوض كن و آب و هوا و از اين صحبتا . بار و بنديلو جمع كرديم و مغازه رو دادم اجاره ، اون قدري داشتم كه تا چند سال از جيبم بخورم . رفتيم رامسر و يه خونه خريدم . هر روز ميبردمش بيرون و ميگردوندمش. حسن و حسين مي رفتن مدرسه و ما سه تايي مي رفتيم گردش حالش بهتر شده بود . ديگه خسته شده بودم ، 2سال بود كه توي هواي مرطوب و شرجي و.... آخه بابا اون موقه مثل الآن نبود كه كولر باشه وخنك ، مگسو پشه...پدر آدم در ميومد . مخصوصا تابستونا. سيگارو روشن كرد و بعدش دو سه تا فوت و ... اومديم كرج و مغازه رو راه انداختم . مهناز دوباره مريض شد . منم ديگه سرد شده بودم . كمتر خونه مي رفتم و بيشتر براي خواب . گشتم دنبال داداشامو آبجيام . نميدونم ، شايد اون وقت كه آدم شاد دنبال آشنا ها نميره . پيداشون كردم اما بيشتر مي رفتم خونه آبجي معصومم . يه چند سالي گذشت . حسن ديگه داشت مي رفت سربازي . سيد منصور «شوهر آبجي معصوم» بهم گفت ؛ بابا بيا تهران باهم يه دكون بزنيمو كار كنيم . دور هم باشيم و... از اين صحبتا . اين پاي سگ صاحاب من بشكنه . تا رسيدم تهرون ديدم شهر شلوغه ، يه چيزايي شنيده بودم ولي چون سرم توي لاك خودم بود با كسي قاطي نمي شدم. شاه رفت. يه سالم كه اون طوري علاف شديم و ... يه مغازه تو خيابون جي گرفتيم و زديم تو كار ميوه ، دوباره كارم گرفت . بعد از 2 سال سهمم رو از سيد منصور سوا كردم . مغازه بد پول نمي داد . حالام كه حسن سربازيش تموم شده بود و ور دستم بود. يكي از اون روزاي زمستوني كه توي مغازه نشسته بودم، حسنم رفته بود دنبال نامزد بازيشو تنها بودم: يه خانومي از در اومد تو و به ميوه ها نگاه انداخت .اين چنده؟ اون چنده؟... فهميدم كه دنبال خر مرده مي گرده ، يكم سيب زميني و پياز و شلغمو گوجه بهش دادم ، اونم هر چي پول داشت داد، منم نيگا نكردم چقدر بود . تقريبا هر روز سر ساعت مشخصي ميومد . منم حسنو مي فرستادم دنبال نخود سياه ، اونم كه از خداش بود . ميرفت خونه نومزدش . حاج ميتي جونم واست بگه ؛ كه يه روز روي صحبتو باز كردم ، راستياتش از لحاظ نجابت خوب بود ، از لحاظ ظاهرم مورد پسندم بود ، 5 سال بود كه طلاق گرفته بود . اسمش فاطمه و بچه تهرون بود . 30 سال داشت و 2 ماه بود كه بيكار شده بود ، آخه قبلا توي كارخونه كار ميكرد . انگاري كارخونه ور شكست شده بوده . آقام كه شما باشي ، اولش دلم براش سوخت ، بعضي وقتا به زور بهش پول مي دادم . بعضي وقتام ميوه اي ،بنشني ، يواش يواش عاشقش شدم . من كه ديگه با مهناز هيچ رابطه اي نداشتم ، خوب حق بده ديگه بابا . فاطمه هي گير ميداد كه مردم پشتم حرف ميزنن، اون مرده افتاده بود دنبالم ، تو رو خدا بيا قانونيش كن و فلان و بهمان و ... سر تو درد نيارم ، پسر بزرگمون داشت زن مي گرفت كه ما تجديد فراش كرديم. خونۀ كرج و دادم به مهناز و بچه ها ، خودمم الآن مستاجرم . اين پسر كوچولو هم كه داره توپ بازي مي كنه ، آخرين پسرمه ، ايشالا . داستان فوق واقعي نيست (مزاح) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:32 توسط مزاح |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:21 توسط مزاح |
|
|
سلام
با تشکر از لطف بی دریغ دوستان به عرض میرساند تا۵/۴/۸۶ نمیتوانم متصل شوم باتشکر (مزاح) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 19:50 توسط مزاح |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:7 توسط مزاح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از تمامی کسانی که از این برگ سبز بازدید کرده وبر ما منت مینهند- سپاسگزاریم
گروه ادبی قاموس قلم |
| پیوندهای روزانه |
|
دلتنگ عاشق سنت شکن رقص در سلول انفرادی(سابق) برادرم حسین سعید ز قلم چین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
نقد اجتماعی ادبی اعلامیه موقت شعر داستان بیوگرافی من بزرگان قلم بدون شرح |
|
RSS
|